رضا قلى خان ( هدايت )

94

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نمايش پانزدهم در الف ممدوده با ژا اژ بمعنى آسودن و امر بآسايش است ناصرخسرو كويد شعر از كرد سفاهت بلب جوى سخندان * جان را به كف عقل همى شوى و همىآژ اژدها مار بزرك و لقب ضحّاك مؤلف كويد ضحاك را اژدها مىكفته‌اند نوشته‌اند ببابل پرورش يافته و جادوئى آموخته روى خود را بر صورت اژدهائى بر پدر مىنمود پدر او را از علم جادوئى ممانعت كرده ديوى كه معلم او بوده كفت اكر خواهى تو را جادوئى آموزم پدر را بكش وى پدر خود را كشته و بسيار خونها بناحق ريخته و او را اژدها مىخوانده‌اند پس عربان ازدهاق خواندند و معرب كردند ضحاك شد و اژدها از تركيب لغت دهان كشاده بخاطر صاحبان ذوق مىرسد شايد مخفف اژدهان بوده و در اصل مار اژدهان يعنى مار دهان كشاده مىكفته‌اند آن را اژدها نيز كويند دقيقى كفته ع يكى صمصام اعداكش عدوخوارى چو اژدرها در فرهنك كفته بجهة عظم جثّه آن را بصيغهء جمع آورده اصحّ آنست كه اژدهاك نعتى است در اژدها يا اژدها مخفّف آنست خاقانى بمعنى ضحاك كفته شعر در دل غم اژدها نيارم * كافريدونى درفش دارم آژغ بضم ژاليف خرما و شاخ زيادتى كه از درخت تاك ببرند آژنك چين صورت از پيرى يا غضب آژنده كل ميان دو خشت و آژيانه بمعنى خشت و سنك و امثال آنكه بر زمين فرش كنند اژكهن و اژكهان بمعنى كاهلست منوچهرى در صفت اسب كفته است ع درد با او ارجل و يحموم با وى اژكهن آژيريدن آماده و هشيار كردن و مهيّا نمودن آژير بمعنى آكاه و هشيار فردوسى كفته شعر سپه را نكهدار و آژير باش * شب و روز با تركش و تير باش و در جهانكيرى و رشيدى بمعنى آبكير آورده و در صفت درختان كفته و اين بيت منوچهرى را شاهد آورده و در اينجا بمعنى مادر هشيار درست مىآيد شعر آب دهدشان بپاى مادر آژير * كودك ديدى كجا بپاى خورد شير و بمعنى آماده و مهيّا در بيت اول فردوسى نيز اراده توانكرد و در هرحال بمعنى هشيار و آكاه و زيرك توان كفت و در فرهنك بمعنى پرهيزكار كفته و شعر اسدى در صفت برهمنان آورده شعر سراسر همه دشت نخچير بود * كيا خوردن و يوشش آژير بود اين معنى دلالتى درست بر آن معنى ندارد نمايش شانزدهم در الف با سين آس سنكى مدوّر كه بدان غلّه آرد كنند و آنچه به آب كردانند آسياب كويند و آنچه بباد كردد بادآس خوانند و آنچه بدست كردد دستاس كويند و آنچه بخر كردد خراس نامند و غلهء آرد كرده را نيز كفته‌اند مختارى غزنوى راست شعر من بپاى خود اين خطا كردم * تا بدست آس رنج كشتم آس و آسبان مانند پاسبان مخفف آسيابان است وقتى كفته‌ام شعر آسبانى آس مىكن پاسبانى پاس‌دار * فرقى آخر بايد اندر آسبان و پاسبان معانى ديكر كه در جهانكيرى است عربى و تركى خواهد بود نه پارسى و پهلوى لهذا نكارش آن لازم نيست آسا امر بآسايش است يعنى بياسا و بمعنى مثل و مانند و معروفست و بمعنى زيب و زينت عسجدى كفته ع بسان نوعروسان كرده آسا و بمعنى هيبت و وقار مختارى كفته شعر زور بستاند تدبير تو از پنجه شير * كبر بيرون كند آساى تو از طبع پلنك و بمعنى روش و قاعده و خميازه و دهان‌دره كه آن را فاژ و فاژه خوانند آمده است وصال شيرازى از معاصرين دو سه معنى را درين بيت خود آورده شعر تو مردى با عروس معنى آن بهتر كه آسائى * بزرد و سرخ چند آسا كنى بر رخ عروس‌آسا و بىمد نيز آمده است چنان كه ابو الفرج رونى كفته شعر عزم و حزمش بجنبش و به سكون * آسمان و زمين اسا باشد آسال بمعنى بنياد آمده ابو شكور كفته شعر ز دانا شنيدم كه پيمان‌شكن * زن جاف جاف است و آسال كن آسام مقلوب آماس كه ورم باشد آسان و آسانى معروف و ضدّ دشوارى تن‌آسانى بمعنى تن‌آسائى يعنى تن‌پرورى و آسودكى و آن را آسان نيز كفته‌اند حكيم سنائى كفته شعر روز بيكارى و شب آسانى * كى رسى بر سرير سلطانى آستان آستانه در خانه و باركاه ملوك و حكام و آستانه‌دار